تبليغاتX
نوازنده دوره گرد
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود....تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

گارمان را از گردنش در میآورد و جای بند آویزش که سرخ شده را ، مالش میدهد.... آفتاب دم غروب ، با رنگ ِزردِ چرک مردهِ اش چشمش را آزار میدهد....

" آقا جان لطفا اینجا نشین ، پاشو برو ، من حوصلۀ غرغرآی این رییس مجموعه رو ندارم ، پاشو قربونت "

نگاهی به نگهبان پیر مجموعه مسکونی میاندازد ، میخواهد چیزی بگوید، ولی فقط بلند میشود ، گارمان را در دست گرفته و چند قدمی آنطرف تر سر کوچه روبرو مینشیند.

پیرمرد دربان هنوز دارد نگاهش میکند ،

" اینجا که دیگه عیب نداره بشینم ، ها؟....دم در خونه شما که نیست ، کوچه شَم که کوچه سی و سوم ِ ، دیگه چیۀ ؟ آقاتون از این که ما اینجا دو قرون کاسب بشیم هم شاکی میشه؟ "

پیرمرد هیچ نمیگوید ، همینطور نگاهش میکند...

زیر لب فحشی میدهد و پاکت سیگار مچاله را از جیب در می آورد ، فقط یک سیگار کج شده درش باقی مانده است ، تک سیگار را پشت گوشش میگذارد و پاکت را در جوب پرت میکند . بلند میشود و گارمان را به گردن میاندازد ، انگشتانش بر روی کلیدهاست و فکر میکند که با چه نغمه ای  شروع کند .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11:54  توسط نوازنده | 
از سر بی قراری از خانه بیرون میروم ، بدون دلیل وارد مرکز خرید میشوم ، چیزی نمیخواهم ، فقط میخواهم وقت تلف کنم ، گاری خالی را هل میدهم و یک شیر ، با بی حوصلگی داخلش پرت میکنم...انگار که گاری هزار کیلو است ، نمیتوانم حرکتش بدهم .گاری من پر است از خالی ، پر از فکر است، پر است از دلهره .....خالی ِ آن سنگین است برای من ....

 کارگر فروشگاه برای ۱۰ روپیه چرخ را از من میگیرد تا برایم بیاورد ، چقدر سبک حرکت میکند ....برای او هیچ گاری و چرخی سنگین نیست....آزادی ِفکرش ،برایش ، همه چیز را به سَبکی ِ پر ، در آورده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 20:25  توسط نوازنده | 

انتخابات هندوستان برگزار شد تا 500 نماینده مجلس به خانه ملت بروند ، البته که نه فیلترینگی هست و نه نظارتی و نه دلقکهایی که مجانی ثبت نام کنند تا عکسی در روزنامه داشته باشند.

آزادی مطلق است در انتخابات ، مردم به حزب رای میدهند ( حزب کنگره مجددا برنده میدان بود و حدود 250 کرسی پارلمان را اشغال کرد )  به دلیل جمعیت فراوان در یک روز بخصوص همه پرسی برگزار نمیشود ،  بلکه در طی یک پروسه حدود 1 ماهه ، در تمامی ایالتها  رای گیری انجام میشود و پس از اتمام و جمع آوری رای ها شمارش آغاز میشود ، به معنی واقعی انتخابات است و بسی مایه رشک....

هیچ مرجع فیلتر کننده ای نیست ، البته دلقکهای مزدوری هم که ثبت نام کنند تا مشروعیتی برای مرجع غربال کننده ایجاد کننند هم وجود ندارد.....همه آزادند ثبت نام کنند ، ولی به ضرر ایشان است چون اولا رای نخواهند آورد ( مردم فقط و فقط به احزاب رای میدهند) در ثانی ، ثبت نام در انتخابات مانند تمامی کشورهای دموکراتیک دیگر ، مجانی نیست . ایشان باید مبلغی ( که کم هم نمیباشد) به حساب دولت واریز کنند . این مبلغ برگشت پذیر نیست و در قبل هزینه های دولت برای انجام پروسه های مربوط به انتخابات ، در ضمن شرط سنی برای کاندیدا ها نیز وجود دارد.

به تمام دلایل بالا ، پسر بچه مسخره 12 ساله یا دهاتی پابرهنه و جوانان خل وضع نمیتوانند ثبت نام کنند و توجیهی به دست عوامل فیلترینگ بدهند !

البته که اگر شما پول زیادی و وقت اضافی داشته باشید و به سن قانونی هم رسیده باشید میتوانید پول و وقت خود را دور بریزید تا رای  نیاورید !....

اینها همه جنبه های مثبت بود ، این کشور به دلیل فقر مالی و فقر صدها برابر فرهنگی ، همیشه صحنه کارهای غیر قانونی است و انتخابات هم مستثنا نیست ، خرید رای در مقیاس گسترده توسط احزاب انجام میشود ، که آنرا نوعی تاکتیک اتنخاباتی مینامند .

به هر حال در کل انتخاباتی دموکراتیک و آزاد دارند و همه با اشتیاق رای میدهند.......

بگذریم ، شما را دعوت میکنم  به یکی  از دیده های نوازنده دوره گرد در مورد انتخابات هند :

اینجانب که نوازنده دوره گرد باشم  کاشف به عمل آوردم که مهمترین مسئله در انتخابات دیار هندوستان بیلآخ است !!!!

از آنجایی که در مملکت هندوستان سگ صاحبش را نمیشناسد و شلم شوربایی که در این دیار هست در هیچ نقطه دیگری از کره خاکی موجود نسیت ، میلیونها نفر مدارک جعلی دارند و با یک ناهار 2000 تومانی هم به هر کس شما بگویید رای میدهند ، لذا هندی جماعت روش بیلآخ را جهت جلوگیری از تقلب ابداع نموده اند!!!!! و آن بدین نحو است که رنگی اختراع کرده اند که وقتی فردی رای میدهد - به جای مهر درمدرکی یا سیاهه ای یا شناسنامه ای – رنگ مذبور را روی انگشت شخص رای دهنده میزنند ! این رنگ به هیچ وجه من الوجوه تا ده ، پانزده روز پاک نمیشود و تنها راه قطع انگشت مربوطه است ! مشکل اینجاست که معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای در روز اول ، قرار کرده است که رنگ سمج ِ پاک نشونده را بر روی انگشت سوم اعمال کنند !!!!! و همگان علاقمند هستند که نشان بدهند رای داده اند ، پس انگشت سوم و یا بیلآخ مربوطه را هوا کرده و حوالۀ  خلق الله مینمایند !!!!

به تصاویر زیر که از مطبوعۀ زمانهای هندوستان ( Times of India-مترجم)  اخذ شده است توجه فرمایید:

 خانم "ویدیآ بالان" هنرپیشه معروف هندی به بنده و شما حواله میدهد!

 نیروهای غیور پلیس هند ، که هفته پیش دزدان محترم ،در روز روشن هزاران دلار سکه بانکی را از محموله ای در فرودگاه ، قبل از انتقال به هواپیما،از صد متری ایستگاه پلس ربوده و از فرودگاه خارج شدند و تا ۱ ساعت بعد که زمان بارگیری محموله بود کسی ملتفت نشد!! در حال ارائۀ بیلآخ.

 خانواده "آمیتا باچان" در حال عرضه بیلآخ به مردم پاپتی.

دوستان "سیک" در حال نمایش...(این سیک با آن سیک توفیر دارد-مترجم)

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 23:45  توسط نوازنده | 

و اما راویآن اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار چنین حکایت کنند که نوازنده دوره گرد در بلاد هندوستان به ولایت کرلآ (به کسر ک)رسید ، مَخلص سفرنامۀ کرلا در ذیل انشا شده است :

- اینجانب که نوازنده دوره گرد باشم در معیّت  یار غار دوران طلبگی در مکتب خانۀ امیرکبیرو عیالِین در اولین قدم به مملکت مونار ( Munnar ) وارد شدیم ، انگلیسی جماعت در حدود 150 سال پیش به این نقطه بِکر وارد شده و پس از مذاکره و خر نمودن حکام محلی ، تمامی تپه های این ناحیه را ، به ثمن بخث خریداری و به کشت چای مشغول میشوند ، کم کم ، همشیرۀ ماجدۀ منطقه را مورد التفات قرار داده و کل ولایت مونار را صاحب میشوند تا اینکه با استقلال هندوستان مجبور به ترک دیار شده و هندی جماعت را وارث مزارع بی انتهای چای مینمایند.

(دیدن تصویر بزرگتر)

محل بیتوتۀ ما در اطراق گآهی در ارتفاعات بلند بود که مناظر چشم نوازی داشت ، ولی به دلیل دوردستیِ محل مهمانخانه ، ظاهراً تعدّد کارکنان به سود صاحب خانه نبوده و ایشان بر طبق قانون برده داری رایج ، نهایت استفاده را از کارکنان بخت برگشته مینمود ، بدین نحو که با لبیک به پویانمایی شریفۀ پلنگ صورتی ، 3 نفر هم دربان ، هم گارسون ، هم جارو کش و هم مدیر بودند !!!! لحظه ای با پیراهن در پشت دخل در نقش مدیر و سه دقیقۀ بعد با پیش بندی بر روی همان پیراهن در صورت گارسون !!!!....علی ایحالن مناظر بدیعی در این تپه ها دیده میشد که **&*&*& (1) لاهیجان خودمان بود .

دیدن تصویر بزرگتر

ضمنا تمبان یا لنگ یا چیزی از این دست لباس سازمانی مردان این دیار است !

 دیدن تصویر بزرگتر

- در اقامتگاه بعدی به مملکت پری یآر (پری به کسر پ ) جلوس کردیم که مامن پیلان و پلنگان و انواع جانوران درنده و چرنده و جن و انس میباشد و جنگلهایی به غایت مخوف دارد !...لذا خون نادر در رگهای اینجانب جوشیدن گرفت و سوار بر پشت پیل به جنگ دیو  و جعفر جنی و آل و کریشنامورتی و ببرِآدمی خوار و افعی مرگ بار رفتیم.

 مرکب همراهان آماده برای سوار شدن-تصویر بزرگتر

بیت : گاو از من و تو فراخ تر دارد چشم – پیل از من و تو بزرگ تر دارد گوش ! ( سعدی علیه رحمه)

مرکب اینجانب آماده برای رزم - دیدن تصویر بزرگتر

محل اطراق گروه ما در مکانی بسیار زیبا بود که هم زیستی مسالمت آمیز با انواع انتر و نسناس و میمون داشتیم ! بدین شکل که بعضا راه بر ما بسته و حق المعبر طلب مینودند و صبح هنگام نیز مجبور به عذر خواهی از همسایه پایین دستی و ارائۀ مستندات تصویری شدیم ، که پرتاب انواع زباله به ایوان ایشان کار انتر جماعت بوده است و ما بی تقصیریم !

یکی از حضرات انتر که در پاگرد ورودی به اتاق زورگیری مینمودند - تصویر بزرگتر

در بلاد پری یآر دیداری از محل نموّ انواع ادویه و اطعمه داشیتم که قدرتی خدا همۀ تصوراتمان در باره آنها غلط بود !!!! فلفل بر درخت رشد میکند و کاکائو از تنه بر میآید ، هِل ریشه است و وانیل میوه خشک شده !!!!!

 گیاه کاکائو مستقیما از تنه بر میآید ! - دیدن تصویر بزرگتر

 فلفل سیاه میوه درختی است !! - تصویر بزرگتر

در ادامه راه با لبیک به ندای سندباد بحری رحمه الله علیه ، سوار بر کشتی ، به کشف رودخانه ها و تالاب های موسوم به " آبِ عَقبی " یا " آبهای برگشتی" یا همان Back waters اجتهاد ورزیدیم .

داستان از این قرار است که فشار آب اقیانوس باعث برگشت آب شور در رودخانه های آب شیرین شده و لذا این نام برای این منطقه - که دایره ای 300 کیلومتری میباشد – انتخاب شده است.

 Back waters-نما از درون قایق-تصویر بزرگتر

القصه ، این خانه قایقی ( House boat – مترجم) یک لنج زیبای 2 اتاق خوابه بود که از تمامی امکانات برخوردار بود،گلاب به روی جناب ، از خلا و حمام  مدرن گرفته تا انواع آلات شیطانی پخش غنا و تصاویر مستهجن (DVD Player-TV-… - مترجم) و نجسی و آب شنگولی و غیره...3 نفر هم که دوتای ایشان در نقش شوفر و تمیز کننده و خدمه و دیگری آشپز ، خدمت مفصلی به نوازنده و رفقا نمودند .

 House boat - تصویر بزرگتر

 house boat-تصویر بزرگتر

جای همه دوستان خالی با همت بلند و توسل به مقربین و یاری آشپز صدرالذکر ، نسل انواع خرچنگ و میگو و ماهی و انجوجک و کوسه و اژدر و هشت پا و مار آبی و زیرآبی را در منطقه نابود نمودیم !

 - یکی از قربانیان قبل از اعدام و در هنگام محاکمه (بدیهی است ایشان به دلیل تشویش اذهان سایر آبزیان به کباب شدن محکوم شد).

- آخرین منزلگاه کوچین بود که 500 سال پیش هلندی جماعت ( احتمالا با چشم چپ کور شده) به آنجا وارد شده و به عادت تمامی مردمانی که به هر نقطه از بلاد هندوستان وارد میشده اند ، سبیه و والده هندی جماعت را مورد التفات قراردادند!....خلاصه تعداد زیادی اقوام خدانشناس یهودی در این مکان ساکن هستند که همگی در خیابانی عتیقه فروشی دارند !!!...آقایی که شما باشید ، یکی از دکان های این راسته با تمامی خیابان منوچهری برابری میکند و خلاصه *&**،)*^% (2)منوچهری و بازار اصفهان و بقیه امکنه این چنینی ایران است !!!

 غارت اموال توسط یهودیان !!!!-تصویر بزرگتر

یهودی جماعت تمامی هندوستان را غارت کرده و در این راسته میفروشند به نحوی که دود از سر بیننده بلند میشود، به عنوان مثال تمامی در و دیوارهای یک معبد را به یغما برده و به قول سرمربی دانشمند تیم آبی (لعنت الله علیه) کلیوم ، به این منطقه منتقل کرده اند !!!.....در غرفه دیگری صدها صندوقچه قدیمی مشاهده میکنید...مخلص کلام که آدمی انگشت به ماتحت میماند از خدعه یهودی جماعت !

بعله....این گونه سفر دیگری به اتمام رسید....

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی – به صد دفتر نشاید گفت وصف الحال مشتاقی

(1)    & (2 ) : کلمات مذکور به دلیل عدم رعایت عفت کلام توسط سردبیرسانسور گردید ، معادل ادبی کلمات مذکور  " آلت تناسلی همشیره " میباشد.

     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 10:49  توسط نوازنده | 

سالی دیگر گذشت و نوازنده در بلاد کفر هندوستان بسر میبرد.......

در سال جدید 2368 ایرانی و 1388 هجری خورشیدی ، روزهایی ، روشن و پر از امید ، سلامتی و خوشحالی ، موفقیت و ثروت ، آرزوی اینجانب برای همه است....

پاینده ایران ، جاوید ایرانی ، شاد بادا نوروز کهن پارسی.....

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 18:43  توسط نوازنده | 

-  بعله !...امروز که بیست و دوم اسپند ماه است ، محفل نوازنده دوره گرد یک ساله شد.عجایب داستانی ایست  زندگی ، چشم به هم گذاشتیم و یک سال گذشت از روزی ، که اینجانب در اجابت آیه  شریفه  ذکات العلم تعلمه ، درفشانی های خویش را در معرض استفاده عموم قراردادم.

بیت: تو بوودی که فِک میکردی ،اگه بری من میمیرم ، وقتی که بر میگردی دوباره جوون میگیرم ( با صدا و لحن بانوی وجیهه ، فتانه - دامه اموآلها - قرائت شود)

-  خبر دیگر اینکه اینجانب یک فقره بازی نمایشی (ملعبه دیداری – Video game-مترجم) به نام سیاه یا همان Black خودمان ابتیاع کرده ایم که زندگی رابر نوازنده دوره گرد حرام کرده است .میزان اعتیاد به آن برابر با هرویین و هیجان آن یکسان با "اگر میتوونی منو بگیر " بازی کردن با    Pryanka Choopra   لخت (برای دیدن ایشان که قبلا Miss World هم بوده اند ، اینجا را فشار دهید !) میباشد.لذا اینجانب بیشتر زمان آخر هفته ها را صرف به درک واصل کردن چچن های خدانشناس نموده ام ، نموودنی !

-  دوستان اگر " خیلی زیاد پولدار حلبی آباد نشین " یا همان Slum dog Millioner را ندیده اید ، بروید ببینید یا بگیرید ببینید ( بسته به موقعیت جغرافیایی مخاطب) ، این انگلیسی خبیث ( با آن چشمهای آبی چپ کور شده) فیلمی ساخته است ، ساختنی !!! اگر میخواهید بمبئی و فرهنگ ایالت ماهاراشتارا  را ( رای آخری حرف اضافه و رای ماقبل آخر ادامه کلمه ماهارا است که این را هم ادامه کلمه ماها است – مترجم) ببینید ، در سینما توغراف مذکور به اکمل نمایش داده شده است.جدال مذهبی و فرقه ای ، اختلاف طبقاتی ، فرهنگ همزیستی با میکرب ، ادبار و .... به هر حال بسیار خوش ساخت است و موسیقی زیبایی نیز دارد ، توصیه این جانب را نیز یدک میکشد ! ...ضمنا در فیلم محله نوازنده دوره گرد را نیز نشان داده که البته بر خلاف متن داستان که از آنجا به عنوان مرکز بمبئی نام میبرد در لواسان بمبئی جای دارد !!!!(صحنه ای که پسر خوب و بسیجی مسلک با برادر پلید و نجسی خوار خویش بعد از سالها در ساختمان در حال ساخت دیدار میکند).

 عزت عالی مستدام

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 9:28  توسط نوازنده | 
وقتی اولین دوستی که بیرون از خانه پیدا کرده ای را از دست میدهی ، نمیتوانی باور کنی.....۲۵ سال خاطره را نمیتوانی از سرت بیرون کنی...خداحافظ رفیق خاطره و روزهای شاد....

Rest in peace bro..............

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 7:57  توسط نوازنده | 

بیشتر از دو ماه است که چیزی ننوشته ام. میدانم که باید لحنی شادترداشته باشم ، ولی ذهنم یاری نمیکند که به سبک دیگری فکر کند ، تلخ است انگآر.

اگر بپرسند چرا ؟ جوابی ندارم ، زندگیم خوب است ، بدون مشکل ، شاید هم دلیل همین است ، آدمی یا از دغدغۀ زیاد و یا از عکس آن بی تاب میشود...شاید هم کارم سنگین بوده است ، دوماهِ گذشته ، نمیدانم....

یا اینکه هیچ کدام ، ذهن من بعضی اوقات خسته میشود ، دلش میخواهد که بخوابد ، فکر نکند و به حرف من نیز گوش فرا ندهد ، اصولا من و او – ذهنم را میگویم – خیلی مواقع، در کشاکش هستیم ، میخواهیم فائق بیاییم بر یکدیگر ، سلطه داشته باشیم بر آن دیگری و چون هر یک نیمی از آن یکی هستیم ، منتجه جدالیست بی پایان .

نه آنقدر تواناست نیمۀ من ، که سرکوبش کند و نه آنقدر زیرک است  نیمۀ او که به خدعه ای ، تحت انقیادم درآورد.

باری ، دور نیست که دوباره صلحی بین ما جاری شود ، هر چند موقت ، لیکن ، این است داستان من و او، شطرنجیست که کیش و ماتی ندارد ، یا تقابل است ، یا مساوی و صلح تا کشمکش بعدی.

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 22:49  توسط نوازنده | 
کوچه های تنهایی را ،

                  با خشابی از پاکت سیگار ،

                                                تیرباران میکنم..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 20:53  توسط نوازنده | 

حوصله ام سر رفته است ، نشسته ام جلوی Laptop  و بی هدف وب سایتها را نگاه میکنم...خوب است کمی پوکر بازی کنم......دو نفر ترک و دو نفر عرب نیز سر میز هستند ، همۀ دستها را میبازم ....تمام کارتهای ترکها با دو آس شروع میشود وعربها هم دست کمی ندارند ، فقط من هستم که بهترین کارتهایم  8 و 9 است....بازی را ول میکنم و به سراغ عکسهای قدیمی اسکن شده میروم ، سال 1986 ، پسرکِ درون عکس 10 ساله است و در باغی در همدان با عمو و عمه زاده هایش عکس گرفته است ، کتابی در دست پسرک است ، زوم میکنم ، میتوانم نام کتاب را بخوانم : دنیا در سال 2000 ، کتاب احتمالا در دهۀ 70 میلادی نوشته شده است ، از شمایل جلدش اینگونه بر می آید...

پسرک کتاب را باز کرده ومیگوید : در سال 2000 من 25 ساله هستم و این ماشینهایی که پرواز میکنند و رباتهای خدمتکارمنزل را میبینم...دختر عمه اش میگوید : تازه در سال 2000 دوای همۀ مریضی ها وجود دارد ، مریض هم نخواهیم شد....

چند عکس دیگر میبینم و دوباره به سراغ اینترنت میروم . خبر اول صفحۀ CNN میگوید که   وَبا   دهها هزار نفر را در آفریقا کشته است...

 YouTube را باز میکنم ...

 30 سال پیش است ، شب سال نوی میلادی در کاخ نیاوران ، تهران ، یادم میافتد که چند ساعت دیگر، تحویل سال 2009 نوی میلادی است ، رییس جمهور وقت آمریکا در حالی که گیلاس شامپاین را در دست دارد ، روی به مرد شیک پوش ومتفرعن میگوید:

Because of Shah's great leadership Iran is the island of stability in stormy sea of the region.

ویدئوی بعدی را میبینم ، دو سال بعد است ، مرد مغرور در بستر مرگ است و ناباوری در چشمان بی نورش موج میزند.... 

دوباره به سراغ عکس ها میروم ، اینبار جدیدترها ، دو دوستِ خوب نشسته اند در اتاقی و عرق میخورند ، به دوربین لبخند میزنند در حالی که استکان ها را بالا نگاه داشته اند ...

الان 2006 است من چند ماه دیگر میروم تو هم 6 ماه بعدش می آیی ، بعدش با هم کنسرت گذار میشویم !!!...هر دو به این رویاهای طنز گونه میخندند ...

زنگ تلفن باعث میشود از جلوی کامپیوتر برخیزم ، دوست جدید روس تبارمان است که میگوید برای سال نوی 2009 برنامه ای بگذاریم و قیمتهایی که برای مراسم در جاهای مختلف پرسیده است را میگوید ، میخواهم بگویم خیلی گران است و متاسفم ، نمیتوانیم همراهی کنیم که صدای کامپیوتر بلند میشود ، صفحۀ دیگری Buffer شده است که خرمشهر را 1 سال قبل انقلاب و 1 سال بعد از حمله عراق بصورت شهر مردگان ، نشان میدهد ، در Laptop را میبندم...

What the heck , count us in….

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 17:5  توسط نوازنده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم..در یک شب تاریک...وشب سرد زمستان بود....رفت و گم شد او از من زین جاده باریک......و هنوزم قصه در یاد است ...وین سخن آویزه لب.....که میافروزد،که میسوزد،چه کسی این قصه را در دل می اندوزد........
نیما

پیوندهای روزانه
تا نیمه راه
هیچستان
آتریسا
سر هرمس مارانا
پسر آریایی
سیبیل طلا
نگاه بی حجاب
فضول باشی
علاءالدین
آنچه میگذرد -آقا مانی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
تلخون
پیاده رو
زیتون
شکمینه-سفالینه
زیرنور خاطرات
قوی سیاه
آنچه میگذرد -آقا مانی
علاءالدین
فضول باشی
نگاه بی حجاب
بالاترین
سیبیل طلا
پسر آریایی
من و جایی دیگر
سر هرمس مارانا
آتریسا
هیچستان
دربندان
نویسنده آماتور
شیخ نادر الدین شاه
دلگرمی
me,myself and I
مریم گلی
تا نیمه راه
این صفحه اسم ندارد-فهیم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Site Meter