تبليغاتX
نوازنده دوره گرد
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود....تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

فیلم سنتوری را دیدم....فوق العاده نبود ، فیلم مهرجوئی هم نبود  ، ولی ارزش یک بار دیدن را داشت.....من عاشق مهرجوئی هستم ، به نظر من بهترین کارگردان ایران است....ولی این بار اگر نام کارگردان را نمیدانستم و از من پرسیده میشد ، می گفتم که کار کیمیایی است !...

نکته قوت فیلم بازی استثنایی بهرام رادان بود که بقدری زیبا بود که تمامی فیلم را تحت تاثیر قرار داده بود و البته... داستان زیبای فیلم....حداقل برای کسی که تا به حال ساز زده باشد.....به عنوان یک نوانده احساس کاراکتر اصلی فیلم را درک خواهید کرد... موسیقی فیلم هم بسیار دلنشین است با نغمه سنتور به عنوان lead ، که کار آقای اردوان کامکار است و تصنیف های محسن چاوشی...

ولی اگر تمام کارهای مهرجوئی را ردیف کنید...سنتوری در رده ضعیف ترین ها قرار خواهد گرفت ، البته بعد از Mix که به نظر نگارنده بدترین کار مهرجوییست( و البته بهترین ، جاودان اثر سینمای ایران:هاموون)....به هر حال....گلشیفته فراهانی بسیار پائین تر از توانائی هایش بود و روند داستان هم در نیمه اول فیلم بسیار کند...ولی نیمه دوم فیلم بسیار بی پروا ، قوی ، وانتقادی بود، اصلا عجیب نیست اگر هیچ وقت مجوز پخش نگیرد.....آخرین صحنه فیلم هم با موسقی از محسن چاوشی تمام میشود که با اینکه تا به حال هیچ یک از آهنگهای ایشان را گوش نکرده ام و دوست ندارم، ولی بسیار تاثیر گذار بود....

خوب است یادی کنیم از یگانه مرد موسیقی پاپ ایران اسفندیار منفرد زاده که سنتور را وارد موسیقی پاپ ایران کرد و چه زیبا هم به عمل آورد نغمه ها و ملودی هارا... ملودی های سنتور، با آن کوک مخصوص و به عنوان Lead موسیقی ،..... این امضای منفردزاده است بر موسیقی متن فیلمهای به یاد ماندنی سینمای ایران و آهنگهای تکرار نشدنی.... با صدای فرهاد، امپراتور ابدی موسیقی روشنفکری ایران.....

رفقا....استاد مهرجویی به گردن سینمای ایران حق فراوان دارد نتیجه زحماتش را  راهی بازار سیاه کردند تا همه سنتوری را با 1000 تومان ببینند....لطفا اگر فیلم را دیده اید چه راضی هستید چه ناراضی.....این گونه تصور کنید که به سینما رفته اید و فیلمی دیده اید...چه خوشحال و چه ناراحت ، پس از پایان فیلم ، نخواهید تنوانست که مبلغ بلیط را مسترد کنید....پس....اگر فیلم را دیده اید مبلغی که فکر میکنید قیمت بلیط است (و یا بیشتر !!!) را به این حساب واریز کنید :

بانک تجارت – شعبه چهار راه پارک وی – کد 032 – شماره حساب : 0116407795  به نام : مهرجویی و فرازمند

 معتقدم که این کار خاریست در چشم ، بد دلان و خشک مغزانی که آرزوی مرگ سینما ، موسیقی و تفکر روشنفکری ایران را دارند.....

کلیپ پایانی فیلم سنتوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 14:25  توسط نوازنده | 

اینجانب در سفرهای عطار گونه خویش، به شهر ناشیک در 200 کیلومتری بمبئی رسیدم . دهکده سآی بابای معروف  در نزدیکی این شهر قرار دارد ، لذا اینجانب تحقیقات مفصلی انجام داده و کاشف به عمل آمد که سآی بابای اصلی چندین صده قبل ریغ رحمت را سر کشیده است و اعقاب ایشان با نام شیدری سآی بابا (اسم دهکده فوق الذکر شیدری است) امر خطیر موعضه  و معجزه و بعضاً سرکیسه خلق الله را  بر عهده دارند .ایشان در حال حاضر در ایالت دیگری اوقات به سر میکنند و فقط در مناسبت های مهم به این مکان سر زده و مناسک را به جا می آورند...به هر حال بنده عزم ، جزم داشتم که سری به دهکده ، هر چه خالی از شیخ ، بزنم که متاسفانه کار به درازا کشید و مجال حاصل نشد و وصال به دگر بار موکول گشت.

قصد اینجانب ، اول ، دیدار با شخص شخیص سآی بابا بود و پرسیدن سئوالی از آن خردمند ، که بنده را، خبری است در راه ، ... دیر زمانیست چشم انتظاریم و قاصدی نمی آید.... از آنجا که آن بزرگ به علوم منقول و غیر منقول و طی الارض و علم لدنی و دینوی و اسمائ اعظم و باطل السحر و التزام جن و انس مجهز است  ، مرا پندی دهد که عاقبت فرجام و سرانجام ما به کجا خواهد کشید ؟

بیت :

  تو نیکی میکن و در دجله انداز                     که ایزد در بیابانت دهد باز  *

القصه ، از آنجایی که حضرت ایشان در دهکده مزبور نبودند ، هنگام عبور از کنار دهکده ، پیام خود را با شدت هر چه تمام در ذهن آورده و تمرکز نموده و با توسل به قدیسین و مقربین ، به حق این دهکده ، خواستار رسیدن این پیام به ایشان شدم...

ظاهرا خلوص نیت اینجانب موثر افتاد و پیغام به حضرتش واصل گشت .... که شب هنگام ، سآی بابا ، به خواب نوازنده دوره گرد تشریف فرما شدند و به لهجه سلیس هندی سره ، مرا مورد خطاب قرار دادند :

سآی بابا : اووووووووووووووووم...........اووووووووووووووووووووم........(یک نوع ذکر هندی-مترجم)

نوازنده دوره گرد : المنت لله که در میکده باز است  ، زیرا که مرا بر در تو روی نیاز است....پرسش اینجانب را دریافت کردید؟....انشائلله شخصاً مشرف حضور خواهم شد....

سآی بابا : کوپَی اوقلی ، گوت وِرَن !....سَن آدآم اولماسِن ؟... بو   Nonsense  نه دِ سن دیرسَن ، تیکرار الَ سَن ؟ ..........سَن شانسین ایچین ، بو بیر مورد دان ،کوپَی سوچییپ ده !!!...... ویل لَ دآ !!!!....

(آگاه باش که چنین است و این گونه خواهد بود که این مسئله شما بسیار بغرنج گشته است و فرسایشی ، لذا دل بکن از این مهمل که سرانجامی نیست تو را ، همانا که دل کندِگان رستگارند!!!!بدان که در این مورد بخصوص ،سگ دربان جهنم ، شخصاً بالا و پایین پرنده اقبال شما را ، مورد التفات قرار داده است ،قراردادنی!!!- مترجم )

بعله.....لذا پس از دریافت پند حکیمانه سآی بابا اینجانب مطمئن شدم که باید رها کنم این انتظار را که الظاهر فرجامی نیست ما را .........پس دم را غنیمت است که عمر چند روزیست ......چنین بادآ ......

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

*- بیت صدرالذکر به هیچ عنوان ، ارتباطی با متن نداشته و صرفاً به سیاق این گونه متون که باید مزین به بیت و مصرعی باشند ، انشاء گردید !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 17:2  توسط نوازنده | 
این آهنگی از خواننده ای وطنی به نام کیوان است ....به نظر من زیباست...

http://www.youtube.com/watch?v=pJacxFYMqsg

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 17:15  توسط نوازنده | 

اگر متولد سال 50 ، 51 تا 57،58 هستید به احتمال زیاد احساس مشابهی از آنچه خواهم گفت دارید...بچگی ما در ابتدای انقلاب و طوفان های تغییرات و جنگ گذشت...

ما از موسیقی روز دنیا نفهمیدیم مگر رفتن به خانه خاله زری یا عمو حسن که جرات و ویدئو( فیلم کوچک!!!) داشتند (که به نظر من میآمد که دکمه هایش شبیه به چراغ عقب داتسون بود!!) و یک شوی نیم بند که دختر خاله همسایشان آورده بود از Samantha fox یا Sandra یا Michael Jackson یا CC Catch و متعاقب آن شوئی از Benny Hill !!! برای بزرگترها ...

تفریح کودکی نوار قصه هایی بود که همه شنیده ایم : خانووم حنا...خروس زری پیرهن پری...جن پینه دووز..علیمردان خان...سوغاتی فرنگ موز بود و جامدادی کشو دار که از هر دو طرف باز میشد و جاهای مخفی زیادی برای انواع پاک کن و مدادتراش داشت که با فشار دکمه ای ، بیرون میپرید(من متاسفانه این یکی را هیچ وقت نداشتم!!)

همه از بوفه مدرسه کیت کت بد مزه و مداد رنگی های 6 رنگ فسقلی با آن 2 تومنی های بزرگ میخریدیم...دفتر ها ،همه دفترهای زشت دولتی که بر روی جلد کاهی و سبز یا آبی رنگش ، نقش یک برگ با طراحی شطرنجی -  مثل طرح هایی که برای قالی یا بآفتنی میدهند - بود و ما دورش را با خودکار بیک پررنگ میکردیم...همه در بمباران در میان وحشت بزرگتر ها ، صدای منحوس آژیر قرمز و تاریکی محض ، به زیر پله میرفتیم که کِیف داشت و همۀ بچه های همسایه بودند و ما نمیفهمیدیم که در دل پدر و مادرها چه میگذرد که امشب قرعۀ فال به نام کیست....

از همه مهمتر ساعت 5 بعد ازظهر....آهنگی مخصوص و بچه ای که جلوی پرده ای قرمز رنگ قدم میزد تا کبوتری بیاید و آن را کنار بزند و مژده بدهد یک مشت مزخرفات صدا و سیما را،که به اسم برنامه کودک ، مثل غذای سگ،خیراتمان میکردند تا برای 1 ساعت بچه باشیم...کارتونهای پس ماندۀ دهۀ 60 و 70 ژاپن که ما با آنها زندگی کردیم و عاشق شدیم، (نگارنده خود عاشق آلیس ، دوست دختر صاحب رامکال بودم که البته گذر ایام ، نام عشق دوران شباب را از ذهنم پاک کرده بود و دوستی در پیاده رو آنرا دوباره بیادم آورد !!!) .... آرزوی گم شدن در جزیره دکتر ارنست...کوههای پیرنه و بچه های آلپ ، بلفی و لیلیبیت که سراسر رمز و راز بود و اگر خوش شانس بودیم و مناسبتی بود شلمان و جامپی و بامزی ....و یا بارباباپاپا.....و نوروز....گروه سکنوسن و اعماق زمین .....

به همه که فکر میکنی اشتراک ما چیزی جز عقب ماندگی و ادبار ناشی از جنگ نبود... ولی این اشتراک را دوست دارم.....فقط متعلق به ماست.....هیچ نسلی در هیچ نقطه از کرۀ خاکی همچین اشتراک عجیبی را تجربه نکرده است.....این کارتن های باسمه ای ،نوار قصه های ساده ،آذین بندی دهۀ فجر که دلیلش را نمیفهمیدیم ولی با تغییری که حاصل میکرد خوش بودیم ،...همه فقط مال ماست ...لحظه های کودکی ماست که با هم شریکیم....ما که با ادبار و محدودیتهای مخصوص به خودمان بزرگ شدیم....... ..نسل بیچارۀ ما ...........که در Orkut از عضویت آدمها در Community های خپل و بولک و لولک یا الفی ادکیینز میفهمی ، که با تو هم راز هستند.....این هم رازی وهم داستانی را،.. هر چند دون مایه است،... دوست میدارم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 17:6  توسط نوازنده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم..در یک شب تاریک...وشب سرد زمستان بود....رفت و گم شد او از من زین جاده باریک......و هنوزم قصه در یاد است ...وین سخن آویزه لب.....که میافروزد،که میسوزد،چه کسی این قصه را در دل می اندوزد........
نیما

پیوندهای روزانه
تا نیمه راه
هیچستان
آتریسا
سر هرمس مارانا
پسر آریایی
سیبیل طلا
نگاه بی حجاب
فضول باشی
علاءالدین
آنچه میگذرد -آقا مانی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
تلخون
پیاده رو
زیتون
شکمینه-سفالینه
زیرنور خاطرات
آنچه میگذرد -آقا مانی
علاءالدین
فضول باشی
نگاه بی حجاب
بالاترین
من و جایی دیگر
سر هرمس مارانا
آتریسا
هیچستان
دربندان
نویسنده آماتور
شیخ نادر الدین شاه
دلگرمی
me,myself and I
مریم گلی
تا نیمه راه
این صفحه اسم ندارد-فهیم
میرزاده خانم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Site Meter