![]() |
![]() |
|
| دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود....تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود |
|
.... یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق ، کبوتری تا برج کهنه پر گشود ... خسته و گمشده از اون ور صحرا می اومد باد پراشو می شکست بارون بهش سیلی می زد .... برج تنها سرپناه خستگی شد راز پرواز و فقط تو می دونی ... تو می دونستی اردلان سرفراز
تصاویر : نوازنده دوره گرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:10 توسط نوازنده |
|
|
اینجانب که نوازنده دوره گرد باشم در ادامه دُر افشانی های خویش ، نظر قاطبه مومنین و مومنات را به مطالب ذیل جلب میکنم: مملکت بمبئی شهری است با وسعتی تقریبا 4 برابر تهران و ترافیکی 400 برابر تهران ، لذا اگر شما مدتی در این دیار سر کنید و سپس به تهران رفته و مرتکب عمل شنیع رانندگی شوید ، رانندگان تهرانی و ترافیک موجود آنرا روی سر گذاشته حلوا حلوا خواهید کرد !!! اگر در تهران نیاز به دو جفت چشم دارید که موتور یا خودروی دیگری با شما تصادم نداشته باشد ، اینجا نیاز به 4 جفت چشم دارید زیرا هر آن احتمال دارد ریکشا (موتور سه چرخه های مسافربر) یا موتور به ماتحت خودروی شما رفته و ایضاً شما را نیز ناکار کند ! خیابان به معنای معبری است که انواع پرنده و چرنده و خزنده و درنده و آدمی وموتور 3 چرخ و 2 چرخ و اتوبوس و مینی بوس و وانت بار و تریلی 18 چرخ و هاورکرافت و تانک در تمامی مدت شبانه روز در آن تردد دارد ! و صد البته حضرات والا ، گاوها رضی الله علیه که جای خود دارند و در صورت صلاحدید در وسط بزرگاه اطراق مینمایند !!! – کلا ً بعد از Celebrity و میلییونر جماعت ، گاوها ، با ارج و قرب ترین طبقه اجتماع میباشند! – البته این موارد در Old Mumbai ویا همان مرکز شهر و یا Metropolitan Mumbai یا هر اسم دیگری که به آن میدهید ، کمتر است. اینجا لازم است توجه خوانده محترم را به وضعیت شهری بمبئی جلب نمایم.از آنجایی که هندی جماعت بسیار بچه تیز میباشند ، اینگونه اطلاق مینمایند که بمبئی همین مرکز شهر و یا بمبئی قدیمی است و الباقی حومه است !...این نسبت مانند این است که گفته شود ، مثلا ً در آدمی - دور از جناب ، دور از جناب ، گلاب به رویتان - آلت جماع ، کُلیّت بدن است و هر چیزی که به آن عضو شریف که ذکر جمیلش رفت ، چسبیده است، از درجه اهمیت ساقط است! (البته اظهر من الشمس است که اهمیت آن منطقه بسیار بالاست و خدشه ای به ساحت اقدسش پوچی زندگی کلیه مومنین و مومنات را در بَر دارد ، ولی نمیتوان کُلیّت را بدآن اطلاق کرد !!!).....حالا این مسئله، داستان این دیار است ، قسمت کوچکی که محل اسکان انگلیسی جماعت (با آن چشمای چپ کور شده شان) بوده است و خیابان کشی منظم ، ساختمانهای صد ساله زیبا و برج های مدرن دارد و اکثر سفارت خانه و ادارات و مراجع در آن واقع است را Mumbai میامند و الباقی را Suburb !!!....اگر بخواهم مقیاسی به حضرات ارئه دهم اینگونه باشد که ما از تجریش تا چهار راه پارک وی را تهران و الباقی را حومه بنامیم !!!!!!!....دلیل این کار هم این است که شهرداری فقط به این منطقه رسیدگی مینماید و مُرده و خیابان خواب و گدا و سگ و لجن نیز بسیار کمتر است ، خیابانها اسم دارد و ریکشا حق تردد ندارد و در تمام استانداردهای بین المللی بمبئی را این نقطه معرفی میکنند و معروفترین هتل های بمبئی در اینجاست ! این تلاش برای جداسازی تا بدان حد است که محل سکونت اینجانب در کتاب راهنمای شهر ، مکانی در 40 کیلومتری بمبئی ذکر شده است که به خاطر وجود یک دریاچه ، مناظر قشنگی برای عکس گرفتن دارد !!!!!!!! ....لازم به ذکر است که با تمام این تمهیدات ، هنوز این قسمت از شهر هم بسیار کثیف است والبته دور از انصاف است اگر اشاره نشود که بسیار دیدنی و زیباست.... جمعیت بمبئی در مراجع رسمی 18 میلیون درج گردیده است که داستان ، همان است که نقل شد . واقعیت این است که شهر بمبئی(کل آن) به همراه Navi Mumbai - که کرج و رودهن است ولی به هم چسبیده اند - ، جمعا ً 60 الی 70 میلیون جمعیت دارند !!!! به همین خاطر است که عرض مینمایم همواره در 24 ساعت شبانه روز سیلی از حیوان دوپا در دو طرف معابر در حرکت است که نه معلوم است اینها از کجا میآیند ، نه آنکه آنها به کجا میروند! تابعد....عزت زیاد.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1387ساعت 18:27 توسط نوازنده |
|
|
شمعهایی که فوت خواهی کرد چه زود زیاد میشوند....امشب میشود 2 سال که اگر بخواهی در جایی فرمی پرکنی ، باید در مربعِ خالیِ دهۀ چهارم زندگی ، ضربدر سیاه بگذاری...تار را برمیداری....روز تولد بهتر است ماهور کوکش کنی...دلت میخواهد کسی بود تا با هم سازی میزدید...در روز تولد ، با رفیقی ، شراب خوردن و ساز زدن خوب است ، نه ؟ .....چهار مضراب لطفی ، مینوازی و چه شورانگیز است.... ماهور به راست پنجگاه … هم سهل است ، هم سخت ، ...نیم ساعتی گذشته است...بلند میشوی و پنجره کوچک رو به کوچه را باز میکنی ، زن همسایۀ روبرویی ، روی پشت بام ، لباسها را روی طنابی آبی پهن میکند...با خود فکر میکنی که این کوچه ها بی جهت آشتی کنان نام نگرفته اند ، چقدر تنگ و باریکند...پیرمردِ خانۀ دیوار به دیواربا زیر پیراهن و تنبان ، در را باز میکند و دم در مینشیند تا با رادیویی قدیمی ، کلنجار برود......رو به تو میگوید : "ماشاالله چه قشنگ میزنی...خدا نگرت داره ، منو میبری به اون قدیما " ....لبخندی میزنی و زیر لب تعارفی میکنی...خش خش رادیو بلند است...اصواتی به زبانهای مختلف می آید و میرود....بالاخره صدا بر روی موجی ، ثابت میشود.... صدای سوتِ فرهاد را میشنوی و چه خوب...." دفتر کهنۀ یادداشتای من گفت دوشنبه روز میلاد منه ، ولی شعر تو میگه که چشم من ، توو نخِ ابره که بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه "....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 19:53 توسط نوازنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم..در یک شب تاریک...وشب سرد زمستان بود....رفت و گم شد او از من زین جاده باریک......و هنوزم قصه در یاد است ...وین سخن آویزه لب.....که میافروزد،که میسوزد،چه کسی این قصه را در دل می اندوزد........
نیما |
| پیوندهای روزانه |
|
تا نیمه راه هیچستان آتریسا سر هرمس مارانا پسر آریایی سیبیل طلا نگاه بی حجاب فضول باشی علاءالدین آنچه میگذرد -آقا مانی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|