تبليغاتX
نوازنده دوره گرد
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود....تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

خوانندگان گرامی مستحضر هستند که در مملکت بمبئی ، سگ و کلاغ موجوداتی هستند که اختر اقبال ایشان  به ستاره بخت جامعۀ خرگوشان در بُرج جَماع و زاد و ولد، گفته است تو بَرنیا که ما درخشانیم! لذا تعداد کلاغ و سگ ولگرد  در این دیار با مورچگان برابری کرده و بوالعجب که رفتاری بس غریب را نیز دنبال میکنند! (اینجانب از این محفل به کلیه دانشمندان کافر جوامع صلیبی اعلام میکنم که این مسئله را پی گیری کرده و علت آنرا یافته و در اختیار ملت همیشه در صحنه قراردهند ، زیرا اصولاً قانون بدین شکل است که در موارد بی ارزش و دنیوی ، مانند موارد علمی و اکتشافی و اختراعی ،کفار صلیبی باید با بدبختی و مشقت  ، نتیجه را حتی به قیمت عروس شدن والدۀ مکرمۀ خویش ، حاصل نموده و ما نیز مدعی طلب آن باشیم)

القصه سگان این دیار دچار یک دِگَردیسی ساختاری - metamorphosis genetic ( * ) شده اند. بدین نحو که روزها خواب و شبها هار هستند!!! لذا در طی روز ، جنابعالی ، تعداد دهها و صدها سگ گَمٌآل و نکره را در خیابانها مشاهده میکنید که دراز به دراز با چهره های معصوم خوابیده اند ولی همین دوستان مودب و بی آزار ، شباهنگام ، به ناگاه (از ساعت حدود 12 الی 1) بیدار شده و تبدیل به جانورانی خونخوار میشوند و در دسته جات متعدد به جنگ با یکدیگر و اذیت و آزار نوامیس سایر دسته ها و گرفتن پاچۀ رهگذران مشغول میگردند و بدینگونه خروج اضطراری از منزل در صبح زود ( مثلا 4 صبح) خ*** رستم دستان و زهرۀ پلنگ سیستان میطلبد !

بیت : پسر نوح با بدان بنشست،خاندان نبوتش گم شد

            سگ اصحاب کهف روزی چند،پی نیکان گرفت و مردم شد.  (**)

حدس غالب بر این است که در زمان سلطۀ انگلیسی ها(با آن چشمهای چپ کورشده) ، علاوه بر اینکه کفار انگلوساکسون، مادر هندی جماعت را مورد مرحمت قرارداده بوده اند ، به همراه خویش سگی و یا کفتاری از مملکت جزیره صلیبی به بلاد هندوستان منتقل کرده اند(یحتمل سگ باسکروییل) که حیوان صدر الذکر نیز جدٌۀ سگان کنونی را مورد التفات قرارداده بوده است . لذا در اثر گذشت زمان و تغییرات نسل به نسل ، اکنون  جانوری جدیدالخلقه پا به منصۀ ظهور گذاشته است که فعلا نامی ندارد ، ولی ماهیتی بین کفتار ( یا : پنداری مُردآرخوار) و سگ را دارا میباشد.

[فرهنگستان زبان فارسی اسامی ذیل را جهت این حیوان پیشنهاد نموده است : کَفتار سگ – سگتار –مُردِسگ –سگ خوار – خوارسگ ( به اسامی پیشنهادی برتر، یک دستگاه پلوپز نفیس پارس خزر و تمثال مبارک سآی بابا ،به رسم یادبود تقدیم خواهد شد).]

از سوی دیگر همان گونه که پیشتر انشاء گردید ، جامعه کلاغها نیز در این دیار بسیار گسترده است و کلاغهای مذکور بغایت سحر خیز میباشند! ایشان قبل از نماز صبح با صدایی انکرالاصوات ، همه با هم ، ضجٌه های کلاغیِ بی بدیلی سر میدهند ! نتیجتاً، ملغمه عجیبی از اصوات سگی و کلاغی به همراه بوق خودروها، شبی آرام را برای شما مهیا میکند !

از اقبال خوش اینجانب یک فقره کلاغ - از نوع لندهوور و نخراشیدۀ آن – جهت عمل شنیع غارغار ، پشت پنجرۀ خوابگاه نوازندۀ دوره گرد را برگزیده است و هر شب برای اجرای مناسک همه گانی نیایش یا نغمه سرایی یا ضجٌه مویه (ماهیت این عمل مشخص نمیباشد) در این محل بیتوته میکند. لذا اینجانب و عیال مربوطه قبل از خواب لشگری از دم پایی و جعبه مقوایی خالی و خودکار ونظایر آنرا حاضر نموده و سر صبح در تاریکی هوا ،وقتی با صدای فرح بخش ایشان از خواب میپریم یکی از سلاح های ذکر شده را بسوی پنجره پرتاب و تا چند دقیقه ای دشمن متجاوز کلاغ گونه را از سنگر خود دور می نماییم. البته کلاغ متخاصم بسیار سر سخت بوده و باز میگردد ، لذا باید به تعداد زیادی سلاح مجهز بود و از پا ننشسته و مقابله به مثل کرد.

بیت : کلاغه توو چه فکریه....اینجا پر از بسیجیه !

و چنان بود معضل سگی-کلاغی !

بپایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی.....به صد دفتر نشاید گفت ، وصف الحال مشتاقی.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(*) از آنجایی که قباحت دارد در یک اثر وزین از کلمات سبک استفاده شود ، لذا سعی بر این است که جهت معادل انگلیسی واژگان ، کلماتی قلمبه سلمبه مورد استفاده قرار گیرد .

(**) درایت خواننده محترم است که با ذکاوت ، ارتباط بین بیت درج شده -که حاوی کلمات سگ و آدمی و غیره میباشد - را با متن پیدا نماید.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 9:47  توسط نوازنده | 

خوابی دیدم که بهانه ای شد بر آنچه خواهم گفت ، آنچه مدتهاست میخواهم بگویم و مجالی نبوده است.....

دلم تنگ شد برای آنکه قرار بود برادرم باشد و یاور پدرم ، ولی عهد از یاد بُرد...دلم تنگ شد برای آن دیگری ، که برادرم بود و یاور پدرم ، ولی جبر زمانه از یکدیگر دورمان کرد...

القصه ، این نوشته خطاب به تو است ، که روزی عمو میخواندم و اکنون ، خود ، خویشتن را عزل کردی  از این لقب ، که هر مرتبه ای و لقبی را ، بهایی ایست و هزینه ای ....

خواب تو را دیدم ، تو که برادرم بودی و پسر پدرم ، که فکر میکردم رفیق هستی برای من و یاوری برای  پدر ، گزافه نیست اگر بگویم آنچه پدرم برای تو کَرد ، فزون اگر نباشد ، دون آن نیست که برای من کَرد و در جواب چیزی در دست ندارد جز قلبی شکسته . دلم برایت تنگ میشود و خود را سرزنش میکنم که عهد شکنان و قدرناشناسان را دل تنگی نشایند....بگذار به یادت بیاورم ، من سی و دو سال دارم! نمیدانی ، پس بگذار بگویم ، بزرگ شده ام ، مدیر هستم، تنهای تنها زندگیم را در جایی دیگر اداره میکنم ، عجیب است نه؟  پس نصیحت میکنم تو را ، که هنوز در ته قلبهای ما اندک یادی از تو هست ، از اطراف میشنوم که دلگیری از بی توجهی ها و به زعم خود ، بی احترامی جوانترها ، دوستِ دوران گذشته ، حرمت امام زاده را ، متولی حافظ است......بزرگی کردن و بزرگ داشته شدن ، هزینه دارد ، مالی و چه بسیارتر ، معنوی ... آنچه را با مهتران خود میکنی ، می آموزی به خُردان ، که با تو همان کنند . گذشته را فراموش نمیتوان کرد ولی میتوان بخشید ، آنچه با پدرم کردی ، فراموش نمیکنم ولی گذشت خواهم کرد و اطمینان دارم که آن دیگران نیز همین خواهند کرد ، اگر خود شهامت داشته باشی ، شهامت هزینه ای که باید پرداخت کنی ، چرا که بزرگان بزرگوارانه خرج میکنند نقد تفقٌد را با متاع عزت .....بدان که کم نیستند آنان که با من موافقند ولی ترس و یا فرهنگ نامیمون ملاحظه کاری ایرانی و یا تقیه شیعی ، بازشان میدارد که حقیقت را بدانی....ولی برای من دنیا اینگونه نیست.....پس.....

امیدوارم به شهامتی از تو ، که هر کسی در این قوم نداند ، من زندگی شما دو برادر را شاهد بوده ام ، جملاتتان در ذهنم هست ، چه سخنانی که جامۀ عمل در بر کرد و چه گفته هایی که شاهد بدعهدی شد.

نه هرکه چهره برافروخت ، دلبری داند

                                نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست

                                     کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد ، مکن

                               که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

                                  که در گدا صفتی کیمیا گری داند

وفا و عهد ، نکو باشد ار بیاموزی

                                  وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

به قد و چهره هرآنکس که شاه خوبان شد

                                     جهان بگیرد اگر دادگستری داند

                                                                                                             حضرت حافظ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 19:8  توسط نوازنده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم..در یک شب تاریک...وشب سرد زمستان بود....رفت و گم شد او از من زین جاده باریک......و هنوزم قصه در یاد است ...وین سخن آویزه لب.....که میافروزد،که میسوزد،چه کسی این قصه را در دل می اندوزد........
نیما

پیوندهای روزانه
تا نیمه راه
هیچستان
آتریسا
سر هرمس مارانا
پسر آریایی
سیبیل طلا
نگاه بی حجاب
فضول باشی
علاءالدین
آنچه میگذرد -آقا مانی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
تلخون
پیاده رو
زیتون
شکمینه-سفالینه
زیرنور خاطرات
آنچه میگذرد -آقا مانی
علاءالدین
فضول باشی
نگاه بی حجاب
بالاترین
من و جایی دیگر
سر هرمس مارانا
آتریسا
هیچستان
دربندان
نویسنده آماتور
شیخ نادر الدین شاه
دلگرمی
me,myself and I
مریم گلی
تا نیمه راه
این صفحه اسم ندارد-فهیم
میرزاده خانم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Site Meter