![]() |
![]() |
|
| دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود....تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود |
|
از سر بی قراری از خانه بیرون میروم ، بدون دلیل وارد مرکز خرید میشوم ، چیزی نمیخواهم ، فقط میخواهم وقت تلف کنم ، گاری خالی را هل میدهم و یک شیر ، با بی حوصلگی داخلش پرت میکنم...انگار که گاری هزار کیلو است ، نمیتوانم حرکتش بدهم .گاری من پر است از خالی ، پر از فکر است، پر است از دلهره .....خالی ِ آن سنگین است برای من ....
کارگر فروشگاه برای ۱۰ روپیه چرخ را از من میگیرد تا برایم بیاورد ، چقدر سبک حرکت میکند ....برای او هیچ گاری و چرخی سنگین نیست....آزادی ِفکرش ،برایش ، همه چیز را به سَبکی ِ پر ، در آورده است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 تیر1388ساعت 20:25 توسط نوازنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم..در یک شب تاریک...وشب سرد زمستان بود....رفت و گم شد او از من زین جاده باریک......و هنوزم قصه در یاد است ...وین سخن آویزه لب.....که میافروزد،که میسوزد،چه کسی این قصه را در دل می اندوزد........
نیما |
| پیوندهای روزانه |
|
تا نیمه راه هیچستان آتریسا سر هرمس مارانا پسر آریایی سیبیل طلا نگاه بی حجاب فضول باشی علاءالدین آنچه میگذرد -آقا مانی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|