![]() |
![]() |
|
| دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود....تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود |
|
گارمان را از گردنش در میآورد و جای بند آویزش که سرخ شده را ، مالش میدهد.... آفتاب دم غروب ، با رنگ ِزردِ چرک مردهِ اش چشمش را آزار میدهد.... " آقا جان لطفا اینجا نشین ، پاشو برو ، من حوصلۀ غرغرآی این رییس مجموعه رو ندارم ، پاشو قربونت " نگاهی به نگهبان پیر مجموعه مسکونی میاندازد ، میخواهد چیزی بگوید، ولی فقط بلند میشود ، گارمان را در دست گرفته و چند قدمی آنطرف تر سر کوچه روبرو مینشیند. پیرمرد دربان هنوز دارد نگاهش میکند ، " اینجا که دیگه عیب نداره بشینم ، ها؟....دم در خونه شما که نیست ، کوچه شَم که کوچه سی و سوم ِ ، دیگه چیۀ ؟ آقاتون از این که ما اینجا دو قرون کاسب بشیم هم شاکی میشه؟ " پیرمرد هیچ نمیگوید ، همینطور نگاهش میکند... زیر لب فحشی میدهد و پاکت سیگار مچاله را از جیب در می آورد ، فقط یک سیگار کج شده درش باقی مانده است ، تک سیگار را پشت گوشش میگذارد و پاکت را در جوب پرت میکند . بلند میشود و گارمان را به گردن میاندازد ، انگشتانش بر روی کلیدهاست و فکر میکند که با چه نغمه ای شروع کند ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11:54 توسط نوازنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم..در یک شب تاریک...وشب سرد زمستان بود....رفت و گم شد او از من زین جاده باریک......و هنوزم قصه در یاد است ...وین سخن آویزه لب.....که میافروزد،که میسوزد،چه کسی این قصه را در دل می اندوزد........
نیما |
| پیوندهای روزانه |
|
تا نیمه راه هیچستان آتریسا سر هرمس مارانا پسر آریایی سیبیل طلا نگاه بی حجاب فضول باشی علاءالدین آنچه میگذرد -آقا مانی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|